توصیف منظره خیابان از قاب پنجره
باد می وزد و خورشيد ته مانده ی جام زعفرانی اش را بر زمين می ریزد.قاب پنجره، در هاله نور غرق شده و پرده را به آغوش کشیده است. این روزها، آنقدر پشت پنجره، آدم ها را مرور کرده ام كه گاهي دوست دارم همراهشان راه بي افتم و کوچه ها را یکی یکی دور بزنم! دوست دارم حرفي بزنيم و از سردرگمی هایم برايشان قصه بگويم.چقدر روزها شبيه به هم می گذرند!تمام هفته هر نيم ساعت یک بار پشت پنجره می ایستم و منتظر پيك موتوري كه داروها را بی آورد، دنبال آدم ها را می گیرم تا جایی که از دیدم مثل نقطه ای در دوردست ها پنهان می شوند و دوباره قدم های جدیدی را می شمارم و این بازی که حالا زندگی شده ادامه دارد...پس از روزها انتظار قول داده بود هر طور شده داروها را می آورد! غرق در افكارم بودم و به تكرار روزهاي خاكستري لعنت می فرستادم!شب شده و هنوز پشت پنجره کشیک می دهم!چشم هایم را بستم و از اعماق وجود فرياد زدم:خسته ...
ادامه مطلب